تبليغاتX
یکی من یکی تو




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


یکی من یکی تو

مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت

 

عزیزم در انتظارم

 

متوجه زمان نشدم و نیمی از عمرم در انتظار گذشت

 

برایم کارت های دعوت بسیاری فرستادی

 

اما من در انتظارم

 

در انتظار معجزه

 

معجزه ای که می آید

 

می دانم که به راستی دوستم داشتی

 

اما ببین دست هایم را که به هم فشرده ام

 

باعث آزارت می شود

 

غرورت را جریحه دار خواهد کرد

 

اینکه پایین پنجره من بایستی

 

تو را خورد می کند

 

اما من در انتظارم

 

در انتظار معجزه

 

معجزه ای که می آید

 

و این دلخواه تو نیست

 

تو نمی خواهی اینجا باشی

 

چون هیچ چیز دل انگیزی نیست

 

قضاوت ها متفاوت است

 

ماسترو می گوید موسیقی از موزارت است

 

اما این صدای ترکیدن آدامس بادکنکی است

 

تو هم در انتظار معجزه ای

 

معجزه ای که می آید

 

کاری نمانده

 

و من احساس خوشبختی نمی بینم

 

از وقتی که جنگ دوم جهانی پایان گرفته

 

کاری نمانده که انجام دهیم

 

و چه عذاب آور است وقتی این را بدانی

 

که دیگر در انتظار هیچ معجزه ای نیستی

 

باز شبی دیگر و رویایی درباره تو

 

می درخشیدی و زمان چون دانه های شن از سر انگشتانت جاری بود

 

منتظر بودی

 

در انتظار معجزه

 

معجزه ای که می آید

 

عزیزم دیر گاهی است تنها مانده ایم

 

بیا سرنوشتمان را یکی کنیم تا تنهاییمان مشترک شود

 

احمقاته است

 

اشتباه است

 

اما به ما قدرت می دهد

 

در انتظار معجزه ایم

 

معجزه ای که می آید

 

آنگاه که در جاده می رانی

 

و زیر باران آرمیده ای

 

از تو می پرسند چه کار می کنی

 

و تو خواهی گفت

 

چیزی نداری که بگویی

 

نقش یک احمق را بازی می کنی

                             

شاید بگویی شما هم اینجا منتظر بمانید

 

در انتظار معجزه

 

معجزه ای که می آید

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:46 توسط سامی| |

 

در چشمانم خیره شو

 

خواهی دید برایم چه هستی

 

در قلبت و در روحت جستجو کن

                                                       

هر گاه مرا آنجا یافتی جستجو را بس کن

 

به من نگو برایت اهمیتی ندارد

 

نمی توانی از خود گذشتنم را بی ارزش بخوانی

 

چون می دانی حقیقت دارد

 

هر کاری که می کنم به خاطر توست

 

به قلبت بنگر

 

خواهی دید چیزی برای مخفی شدن و پنهان کردن نداری

 

مرا دریاب که من زندگی ام را به دست گرفته

 

تا همه را به پایت قربانی کنم

 

به من نگو گه این حتی ارزش مبارزه کردن را هم ندارد

 

هیچ چیز دیگری نمی خواهم

 

و می دانی که حقیقت دارد

 

هر کاری که می کنم به خاطر توست

 

هیچ عشقی برابر با عشق تو نیست

 

و هیچ کس عشقی این چنین به من نخواهد بخشید

 

هیچ جایی نیست مگر آنکه تو آنجا باشی

 

هر زمان و هرکجا

 

آه که نمی توانی بگویی اهمیتی ندارد

 

هیچ چیز دیگری نمی خواهم

 

برای تو خواهم جنگید

 

بر لبه تیغ خواهم رفت

 

و آری برایت خواهم مرد

 

میدانی که حقیقت دارد

 

هر کاری برایت می کنم

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:45 توسط سامی| |

 

مثل هر کس دیگری

 

تو هم برای تملق می گویی چهره ای زیبا دارم

 

مثل هر آدم خونگرمی

 

فقط هدفی می خواهم تا برایش بمیرم

 

اما ...

 

اما تو اجازه نمی دهی

 

تو خیلی نا خوشایندی

 

یک بد شانس بی اهمیت

 

باید به طرز شگفت انگیزی دل انگیز باشد

 

تا به تماشای پیچ و تابش پرداخت

 

باید چیزی دلگرم کننده باشد

 

تا رهبری کردنش را تماشا کرد

 

اما تو این اجازه را نمی دهی

 

تو بسیار نا خوشایندی

 

یک بدبخت مفلوک

 

مثل هر قلمروی بی حد و مرزی

 

تو از عشق من صحبت می کنی

 

چون تجربه چنین عشقی را نداشته ای

 

اما تو اجازه عشقی به من نمی دهی

 

چون خیلی نا خوشایندی

 

من تو را بی ارزش نمی دانم

 

فقط باید لحظه ای بیشتر تامل کنم

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:45 توسط سامی| |

 

یک شیر می آید

 

آه بله این یک شیر است

 

یک شیر می آید

 

آری این یک شیر است

 

سلطانی خواهیم داشت

 

یک شیر

 

از روزی که به این سیاره آمدیم

 

و با خیره شدن به خورشید کور شدیم

 

چیزهای بسیاری بوده که نتوانستیم ببینیم

 

بیش از آنی که تصور می کردیم

 

بیش از آنی که یافته ایم و بتوان یافت

 

خورشید گردان در آن بالاهاست

 

در میان آسمان کبود

 

آسمانی که در بی نهایت خود بزرگ و کوچک را جا داده

 

این چرخه زندگی است

 

همه ما در آن می چرخیم

 

در نا امیدی و امید

 

در عشق و ایمان

 

تا آن روز که جایگاه خود را بیابیم

 

در مسیری نا خواسته در این چرخه

 

چرخه زندگی

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:44 توسط سامی| |

 

هی هی هی

 

جایی می روم

 

این روزها راهی جایی هستم

 

هی هی هی

 

جایی می روم

 

این روزها راهی جایی هستم

 

رنجم

 

امیدم

 

ضربه خورده ام

 

هی هی هی

 

آری

 

این روزها راهی جایی هستم

 

هیچ بخششی در کار نیست

 

هیچ بخششی برای من در کار نیست

 

رنجم

 

امیدم

 

دردم

 

هی هی هی

 

بخششی در کار نیست

 

وقتی مردم مرا خواهی سوزاند

 

وقتی هستم نوازشم می کنی

 

خیلی زود وابسته می شوم

 

وقت آن رسیده تا ناپدید شوم

 

هی هی هی

 

و رفتم

 

به انتهای آن جاده رفتم

 

هی هی هی

 

رنجم

 

امیدم

 

دردم

 

وقت آن رسیده تا ناپدید شوم

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:44 توسط سامی| |

 

همه چیز رو به راه است

 

یا من اینطور حس می کنم

 

گاهی حس می کنم

 

برای چه اینقدر مبارزه می کنم

 

برای چه هنوز می نویسم

 

گاهی اما به خودم می گویم

 

زندگی آنقدر دشوار است

 

که ارزش دارد در نوشته های خیالی ام غرق شود

 

و روی صحنه دق دلی هایم را سر میکروفون خالی می کنم

 

و به همه مردم توانایی ام را نشان بدهم

 

اما چه سود

 

من هنوز یک سفید پوستم

 

گاهی از زندگی متنفر می شوم

 

گویی یک جای کار می لنگد

 

تمام انسانیتم را جایی جا گذاشته ام

 

آنجا که مورد خشم واقع شدم

 

در خودم غرق شدم

 

لعنت به شما که مرا نمی پذیرید

 

و باید به آن خانه نفرین شده باز گردم

 

جایی در جاده هشت مایل

 

من هم انسانم

 

آرزوهایی دارم

 

زمان برای من ایستاده

 

و مرا به سرزمین تازه ای می برد

 

زمان برای من یعنی مشکلاتم را به دست بگیرم

 

یک روز همه این ها تمام می شود

 

و من دیگر هرگز باز نمی گردم

 

به آن جاده هشت مایل

 

می روم چون اینجا را دوست ندارم

 

متاسفم مامان

 

من بزرگ شده ام

 

باید تنها سفر کنم

 

پا جای پای کسی نخواهم گذاشت

 

روی پای خودم می ایستم

 

فقط باید راه فرار از این جاده هشت مایل را پیدا کنم

 

تمام ریل های آهن را طی می کنم

 

و می روم

 

آن وقت مامان صاحب فرزند تازه ای می شود

 

فرزندی جدید

 

بیچاره خواهر کوچولویم

 

او چیزی نمی فهمد

 

فقط جلوی تلویزیون می نشیند

 

و دماغش را می خاراند

 

عاشق نقاشی است

 

عاشق رنگ کردن

 

برادرش را رنگ می کند

 

مادرش را

 

پدرش را

 

نمی دانم واقعا در سر کوچکش چه می گذرد

 

اما قطعا افکار بدی ندارد

 

من هم سعی می کنم

 

می نشینم و اشک می ریزم

 

دروغ تحویلت نمی دهم

 

لحظه ای نیست که دستانم رو به آسمان بلند نباشد

 

از خدا می خواهم مرا از این کار های پست جدا کند

 

صدایم را می شنود

 

مگر نه

 

هر جا که باشد می شنود

 

خدایا به مادرم بگو دوستش دارم

 

بگو که خواهرم را برای خداحافظی به جای من ببوسد

 

و بگو هر زمان که مرا خواستید هستم

 

زیاد دور نمی شوم

 

فقط دیگر به این جاده هشت مایل باز نمی گردم

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:44 توسط سامی| |

 

هر شب در رویاهایم می بینم و حس می کنم

 

و در می یابم چقدر دور از منی

 

فاصله میان ما غوغا می کند

 

و تو در سفری

 

دور یا نزدیک هر جا که باشی

 

باورم این است قلبم آبی است

 

بار دیگر در را بگشا

 

و در قلب من آرام گیر

 

قلبم ادامه خواهد داد

 

عشق دوباره به ما رو خواهد کرد

 

اگر چه پایان عمر ما باشد

 

و تا یکی شدن ما باقی خواهد ماند

 

آن زمان که دوستت داشتم نیز عشق بود

 

روزگار خوش عمر من بود

 

در زندگی من همیشه خواهی بود

 

دور یا نزدیک هر جا که باشی

 

باورم این است قلبم آنجاست

 

عشقی است که از میان نخواهد رفت

 

تو اینجایی پس ترسی ندارم

 

و قلبم ادامه خواهد داد

 

تا ابد اینگونه خواهیم بود

 

تو در قلب من آرام می گیری

 

و قلب من ادامه خواهد داد

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:43 توسط سامی| |

 

می خواهم همه عمرم

 

عاشق تو باشم

 

آه که چنان درخشان شده امشب مهتاب

 

قلبت را کنار من بگذار

 

دلت را به من بسپار

 

زندگی رویایی است که ما می پنداریم

 

برای گرفتن باد با ماه مسابقه بده

 

و تا انتهای شب بر رخش شب بتاز

 

می خواهم همه عمرم عاشق تو باشم

 

این همه کاری است که در عمرم انجام داده ام

 

قهرمانان می آیند و می روند

 

دوباره طلوع می کنند

 

سر آخر برنده آنها هستند

 

در عمق وجودت احساس غرور نداری

 

در رنج و لذتمان

 

به دنیاها سفر می کنیم

 

دستم را بگیر

 

با من باش          

 

می خواهم همه عمرم عاشق تو باشم

 

نمی خواهم شاهد چیز دیگری باشم

 

اگر همه عمرم را با تو سپری کنم

 

اگر چه می دانیم دوباره اینجا نخواهیم بود

 

وقتی عشق باشد زندگی آغاز می شود

 

روز و شب را نجات بده

 

عشق را برهان و با من باش

 

عشق ارزش هر چیزی را دارد

 

می خواهم همه عمرم عاشق تو باشم

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:42 توسط سامی| |

 

مرد پر افتخاری هستم

 

 که بهترین ها را می خواهم

 

برای من هیچ عشق و ثروتی کم نیست

 

آه سوار بر اسبم می شوم

 

و در میان کوهستان می تازم

 

ماه و ستارگان به من می گویند

 

که از کدام مسیر بروم

 

ای عشق من

 

عاشق نواختن گیتار هستم و خواندن از خورشید

 

همراهانم نوازندگانی دوره گرد هستند

 

که مرا هنگام خواندن یاری می دهند

 

دوست دارم شادمانی را آنگونه که می خواهم

 

یک جشن مفصل

 

ای عشق من

 

در قلب منی

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:42 توسط سامی| |

 

کسی رویا ها را دزدیده

 

کسی که مرا به روز دیگری می برد

 

دویل شخصیت ها

 

مثل حقیقتی کش آمده است

 

آنها مرا صدا می زنند

 

مرا صدا می زنند

 

آنها مرا صدا می زنند

 

وقتی سایه های گذشته هنوز پا بر جا هستند

 

و صداهای تقلیدی در سراسر می پیچد

 

باید برای دعا به جایی پناه برد

 

جایی که کسی نگوید مال من است

 

آنها مرا صدا می زنند

 

مرا صدا می زنند

 

آنها مرا صدا می زنند

 

مرا صدا می زنند

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:41 توسط سامی| |


Design By : Night Skin