یکی من یکی تو
مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت
دلت تنگ است میدانم ، قلبت شکسته است می دانم ، زندگی چشماشو که باز کرد ، خودشو تو آینه دید.رنگش پریده بود و یک کلت کمری را با دست راستش توی دهنش گذاشته بود.چشماشو دوباره بست و باز کرد.دختری را دید که عاشق کسی بوده که ازش متنفره.دوستایی داشته که هیچ وقت دوستش نداشتند و بهترین دوستش فقط تحملش می کرده.رشته ای را انتخاب کرده بوده که هیچ علاقه ای بهش نداشته ، روزهاش همه مثل هم و شب هاش یه عذاب کشنده برای رسیدن به اون حس بیهودگی روزانه.چشماشو بست و زیر لب زمزمه کرد ، افتادم توی یه مسیر که نه راه برگشت داره نه حداقل یه راه فرعی.فقط باید رفت و رفت.یک قطره اشک از گوشه چشمش روی گونه اش لغزید.چشماشو باز کرد ، اونطرفتر شب داشت تموم می شد ولی لامپ زرد بالای سرش وزوز کنان نور افشانی می کرد.سعی کرد این لحظه را با تمام وجودش حس کنه.آخرین تصویر ، چشماشو بست ، زمزمه کرد،همه چیز همین جا تموم میشه ، صدای تیر سکوت سپیده دم را شکست ، حیف که ندید کیلومترها آن طرف تر مادرش وحشت زده از خواب پرید و ناله کرد ، دخترم ، حیف که دیگه چشماشو باز نکرد تا این بار برای کسانی که دوستش داشتند ، برای کارهایی که دوستشان داشته زندگی چشماش بسته بود و گرنه اشک های مادرش را می دید و صورت بهت زده پدرش را.
برایت عذاب است میدانم ، دوری برایت سخت است میدانم، اما
برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم.
گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ، گریه
نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد ، آرام باش عزیزم ،
دوای درد تو گریه نیست.
بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نکن
با تنهایی باش اما اشک نریز ، درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که
تنهایی.
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام می کند ، گریه نکن چون گریه تو را
به فراسوی دلتنگی ها میکشاند ، گریه نکن که چشمهایم طاقت این
را ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت
ببینند و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از
گونه هایت پاک کنند ، گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم
گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم
حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن
خیس و خسته شود؟
ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اگر من تمام وجودت می
باشم ، اگر مرا دوست می داری و عاشق منی ، تنها یک چیز از تو
می خواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر
نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند ، زندگی ارزش این همه اشک
ریختن را ندارد ، آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت
نگه دار ، بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند.عزیزم گریه نکن
چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد ، وقتی اشکهایت را
میبینم غم و غصه به سراغم می آید.
وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید
وقتی اشکهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم ، وقتی
اشک می ریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض
آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق
خسته از پرواز.
گریه نکن عزیزم ، آرام باش عزیزم ، بگذار این اشکهای گذشته را از
گونه های نازنینت پاک کنم ، دستهایت رادر دستان من بگذار عزیزم
سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم و درد دلهایت را در گوشم
زمزمه کن عزیزم ، من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم.
با گریه خودت را خالی نکن عزیزم چون بغض گلویم را می گیرد ، با
گفتن درد دلت به من خودت را خالی کن تا دل من نیز خالی شود
میدانم وقتی این متن مرا میخوانی اشک از چشمانت سرازیر می
شود ، آری پس برای آخرین بار نیز گریه کن چون این درد دلی بود که
من نیز با چشمان خیس نوشتم.

| Design By : Night Skin |


