یکی من یکی تو
مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت
دلم به وسعت چشمهای عاشقت تنگ است ولی خطوط فاصلـه چه پـررنگ است تمام غصه من بی کسی و تنهايی است ولی اميـد رسيدنم چقدر کمرنگ است دگر نخواهـم ديد آن چشمهای زيبا را دلم بـرای نگاهت چقدر دلتنگ است تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است ... دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد. دردهایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد ٬ دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند. دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم. دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم. در آنسوی مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نیست به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند. رنجی آنچنان زندگی مرا پر کرده است ٬ آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است ٬ آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند ... دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم. همه عمر داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند. تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم ... آنقدر دلتنگ دوریش هستم ... آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم ... آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و تنهایی می جود ... به او نگاه می کنم ٬ به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد. به او که لبهایش از اندوه من می لرزند. به او که دستهای نیرومندش ٬ عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند. به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم. به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬ هرگز به روی دنیا بازشان نکنم. به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد. به او که مرزهای سرنوشت ٬ سالها پیش دوریش را از من رقم زده است. سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها را با خود می کشم و میدانم که زمان ٬ شاید زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند. لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفسهایش برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد.
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید ... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه آغاز کردم و تو ... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی ... روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپار کردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود ... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم ... به تو تکیه کردم ... به من آموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد ... با این همه ... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم ... هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند ... نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم ... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم ... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم ... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جز انتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ... کلمه کوتاهیه اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ، غصه ، نا امیدی ، شکنجه روحی ، دلتنگی ، صبوری اشک بی صدا ، هق هق شبونه ، افسردگی ، پشیمونی ، بی خبری و دلواپسی و ... برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد ... و قبل از همه اینها متنفرم از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم.
وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی به این مساله نمی کرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت متشکرم و گونه من رو بوسید. می خوام بهش بگم. می خوام که بدونه. من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم. تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس. خواست بره که بخوابه. به من نگاه کرد و گفت متشکرم و گونه من رو بوسید. می خوام بهش بگم. می خوام که بدونه. من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم. روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد و گفت قرارم بهم خورده. اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی همراه نداشتیم با هم دیگه باشیم. درست مثل یه خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون کنار در خروجی ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم. به من گفت متشکرم. شب خیلی خوبی داشتیم و گونه منو بوسید. میخوام بهش بگم. میخوام که بدونه. من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمیدونم. یه روز گذشت. سپس یک هفته. یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید. من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد و من اینو می دونستم. قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد. با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی. با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی. متشکرم و گونه منو بوسید. می خوام بهش بگم. می خوام که بدونه. من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمیدونم. نشستم روی صندلی. صندلی ساقدوش. توی کلیسا. اون دختره حالا داره ازدواج میکنه. من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت. تو اومدی؟ متشکرم. میخوام بهش بگم. میخوام که بدونه. من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمیدونم. سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده. فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند. یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه. دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود. تمام توجهم به اون بود. آرزو می کردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم. من می خواستم بهش بگم. می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتی ام ... نمی دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کار رو کرده بودم ... با خودم فکر می کردم و گریه ... دلم خیلی گرفته نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد خودشو آباد کرد و منو ویرون کرد از درد می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گر چه تو تنها تر از من می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را تو در آخر این قصه تلخ محو شدی باورم نیست که دیگر رفتی اشک من بدرقه راهت باد خیلی ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو می ترسونه ولی من دوستش دارم چون تنهایی رو درک میکنه
ببين که چگونه لبهای ساکتم در شهوت بوسيدن لبهای معصوم تو سکوت کرده اند شاخه گل سرخی به روی چشمانت ميگذارم و با چشمانی بسته برای اولين بار تو را ميبوسم آن هنگام که هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدی که خداوند ميخنديد خداوند خوشحال شده بود ... پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد ای تنها منجی من مرا تنها مگذار ... اگر آسمان شوی برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباری برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهايت صدا برای نفس هايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد و پس از مرگت نيز برای جسدت کفن خواهم شد مرا تنها مگذار ... روزی که خداوند تو را می آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ميدانی چرا ؟ برای اينکه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشی تا هميشه تو ديگر تنها نيستی ... خانه ای خواهم ساخت برايت از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفی قلبم را با برق شکاف ميان سينه هايت ميشکافم و از گرمی خون رگهايم برای شبهای تاريک تنهاييت آتشی می افروزم و تا هميشه در کنارت ميسوزم تا هميشه و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه های خيسم را پاک کنی. 


من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریکی خانه دل سپردم ...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم ...
مدتها بود که به راه های رفته ... به گذشته های دور خیره شده بودی ... من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون آغشته بود ... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من آموخته بود صبورانه باید جنگید ...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود ...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم ...




| Design By : Night Skin |


