یکی من یکی تو
مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت
دلم گرفته است ... میخواهم بگریم اما اشک به میهمانی چشمانم نمی آید تنم خسته و روحم رنجور گشته و میخواهم از این همه ناراحتی بگریزم اما پاهایم مرا یاری نمیکنند مانند پرنده ای در قفس زندانی گشته ام از این همه تکرار خسته شده ام چقدر دلم میخواهد طعم واقعی زندگی را بچشم چقدر دلم میخواهد مثل قدیم عاشق هم بودیم چقدر دلم میخواهد مثل قدیم کلمه دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم ولی افسوس آن کلمه که مرا به زندگی امیدوار می کرد حال به فرا موشی سپرده شد و جایش را تحقیر گرفت شب هايم نيز روشن بود به روشنی روزهايم اما نمی دانم ناگهان چه شد که تاريکی همه جا را فرا گرفت حتی روزهايم را فکر ميکنم وقتی خدا زندگی من رو کشيد رنگ سياهش تموم شد آخه همشو تو زندگی من خالی کرد آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد بلکه رهگذری بود که روی برگ های خشک پاييزی راه می رفت و صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گويد دوستت دارم

| Design By : Night Skin |


